سفارش تبلیغ
خرید بلیط هواپیما، خرید و رزرو اینترنتی ، چارتر، سامتیک

پیامبر - قسمت اوّل«تا مهاجرت به حبشه»

بیش از هزار و چهار صد سال پیش در روز 17 ربیع الاول ( برابر 25آوریل 570
میلادی ) کودکی در شهر مکه چشم به جهان گشود. پدرش عبد الله در بازگشت از
شام در شهر یثرب ( مدینه ) چشم از جهان فروبست و به دیدار کودکش ( محمد )
نایل نشد. زن عبد الله ، مادر " محمد " آمنه دختر وهب بن عبد مناف بود.
برابر رسم خانواده های بزرگ مکه " آمنه " پسر عزیزش ، محمد را به دایه ای
به نام حلیمه سپرد تا در بیابان گسترده و پاک و دور از آلودگیهای شهر
پرورش یابد . " حلیمه " زن پاک سرشت مهربان به این کودک نازنین که قدمش در
آن قبیله مایه خیر و برکت و افزونی شده بود ، دلبستگی زیادی پیدا کرده بود
و لحظه ای از پرستاری او غفلت نمی کرد. کسی نمی دانست این کودک یتیم که
دایه های دیگر از گرفتنش پرهیز داشتند ، روزی و روزگاری پیامبر رحمت خواهد
شد و نام بلندش تا پایان روزگار با عظمت و بزرگی بر زبان میلیونها نفر
مسلمان جهان و بر مأذنه ها با صدای بلند برده خواهد شد ، و مایه افتخار
جهان و جهانیان خواهد بود . " حلیمه " بر اثر علاقه و اصرار مادرش ، آمنه
، محمد را که به سن پنج سالگی رسیده بود به مکه باز گردانید . دو سال بعد
که " آمنه " برای دیدار پدر و مادر و آرامگاه شوهرش عبد الله به مدینه رفت
، فرزند دلبندش را نیز همراه برد . پس از یک ماه ، آمنه با کودکش به مکه
برگشت ، اما دربین راه ، در محلی بنام " ابواء " جان به جان آفرین تسلیم
کرد ، و محمد در سن شش سالگی از پدر و مادر هر دو یتیم شد و رنج یتیمی در
روح و جان لطیفش دو چندان اثر کرد . سپس زنی به نام ام ایمن این کودک یتیم
، این نوگل پژمرده باغ زندگی را همراه خود به مکه برد . این خواست خدا بود
که این کودک در آغاز زندگی از پدر و مادر جدا شود ، تا رنجهای تلخ و
جانکاه زندگی را در سرآغاز زندگانی بچشد و در بوته آزمایش قرار گیرد ، تا
در آینده ، رنجهای انسانیت را به واقع لمس کند و حال محرومان را نیک
دریابد . از آن زمان در دامان پدر بزرگش " عبد المطلب " پرورش یافت . "
عبد المطلب " نسبت به نوه والاتبار و بزرگ منش خود که آثار بزرگی در
پیشانی تابناکش ظاهر بود ، مهربانی عمیقی نشان می داد . دو سال بعد بر اثر
درگذشت عبد المطلب ، " محمد " از سرپرستی پدر بزرگ نیز محروم شد .
نگرانی " عبد المطلب " در واپسین دم زندگی بخاطر فرزند زاده عزیزش محمد
بود . به ناچار " محمد " در سن هشت سالگی به خانه عموی خویش ( ابو طالب )
رفت و تحت سرپرستی عمش قرار گرفت . " ابوطالب " پدر " علی " بود . ابو
طالب تا آخرین لحظه های عمرش ، یعنی تا چهل و چند سال با نهایت لطف و
مهربانی ، از برادرزاده عزیزش پرستاری و حمایت کرد . حتی در سخت ترین و
ناگوارترین پیشامدها که همه اشراف قریش و گردنکشان سیه دل ، برای نابودی "
محمد " دست در دست یکدیگر نهاده بودند ، جان خود را برای حمایت برادر زاده
اش سپر بلا کرد و از هیچ چیز نهراسید و ملامت ملامتگران را ناشنیده گرفت .

نوجوانی و جوانی


آرامش و وقار و سیمای متفکر " محمد " از زمان نوجوانی در بین همسن و
سالهایش کاملا مشخص بود . به قدری ابو طالب او را دوست داشت که همیشه می
خواست با او باشد و دست نوازش بر سر و رویش کشد و نگذارد درد یتیمی  او را
آزار دهد . در سن 12سالگی بود که عمویش ابو طالب او را همراهش به سفر
تجارتی - که آن زمان در حجاز معمول بود - به شام برد . درهمین سفر در
محلی به نام " بصری " که از نواحی شام ( سوریه فعلی ) بود ، ابو طالب به "
راهبی " مسیحی که نام وی  " بحیرا " بود برخورد کرد . بحیرا هنگام ملاقات
محمد - کودک ده یا دوازده ساله - از روی نشانه هایی که در کتابهای مقدس
خوانده بود ، با اطمینان دریافت که این کودک همان پیغمبر آخر الزمان است .
باز هم برای اطمینان بیشتر او را به لات و عزی - که نام دو بت از بتهای 
اهل مکه بود - سوگند داد که در آنچه از وی  می پرسد جز راست و درست بر
زبانش نیاید . محمد با اضطراب و ناراحتی گفت ، من این دو بت را که نام
بردی دشمن دارم . مرا به خدا سوگند بده ! بحیرا یقین کرد که این کودک همان
پیامبر بزرگوار خداست که بجز خدا به کسی  و چیزی عقیده ندارد . بحیرا به
ابو طالب سفارش زیاد کرد تا او را از شر دشمنان بویژه یهودیان
نگاهبانی کند ، زیرا او در آینده مأموریت بزرگی به عهده خواهد گرفت . محمد
دوران نوجوانی و جوانی را گذراند . در این دوران که برای افراد عادی ، سن
ستیزه جویی و آلودگی به شهوت و هوسهای زودگذر است ، برای محمد جوان ، سنی 
بود همراه با پاکی ، راستی و درستی ، تفکر و وقار و شرافتمندی و جلال . در
راستی  و درستی و امانت بی مانند بود . صدق لهجه ، راستی  کردار ، ملایمت
و صبر و حوصله در تمام حرکاتش ظاهر و آشکار بود . از آلودگیهای  محیط
آلوده مکه بر کنار ، دامنش از ناپاکی بت پرستی پاک و پاکیزه بود بحدی  که
موجب شگفتی همگان شده بود ، آن اندازه مورد اعتماد بود که به " محمد امین
" مشهور گردید . " امین " یعنی درست کار و امانتدار . در چهره محمد از
همان آغاز نوجوانی و جوانی  آثار وقار و قدرت و شجاعت و نیرومندی آشکار
بود . در سن پانزده سالگی در یکی  از جنگهای قریش با طایفه " هوازن " شرکت
داشت و تیرها را از عموهایش بر طرف می کرد . از این جا می توان به قدرت
روحی و جسمی محمد پی برد . این دلاوری بعدها در جنگهای اسلام با درخشندگی 
هر چه ببیشتر آشکار می شود ، چنانکه علی ( ع ) که خود از شجاعان روزگار
بود درباره محمد ( ص ) گفت : " هر موقع کار در جبهه جنگ بر ما دشوار می شد
، به رسول خدا پناه می بردیم و کسی از ما به دشمن از او نزدیکتر نبود " با
این حال از جنگ و جدالهای بیهوده و کودکانه پرهیز می کرد . عربستان در آن
روزگار مرکز بت پرستی بود . افراد یا قبیله ها بتهایی از چوب و سنگ یا
خرما می ساختند و آنها را می پرستیدند . محیط زندگی محمد به فحشا و
کارهای زشت و می خواری و جنگ و ستیز آلوده بود ، با این همه آلودگی محیط ،
محمد هرگز به هیچ گناه و ناپاکی آلوده نشد و دامنش از بت و بت
پرستی همچنان پاک ماند . روزی ابو طالب به عباس که جوانترین عموهایش بود
گفت : " هیچ وقت نشنیده ام محمد ( ص ) دروغی بگوید و هرگز ندیده ام که با
بچه ها در کوچه بازی کند " . از شگفتیهای جهان بشریت است که با آنهمه
بی عفتی و بودن زنان و مردان آلوده در آن دیار که حتی به کارهای زشت خود
افتخار می کردند و زنان بدکار بر بالای بام خانه خود بیرق نصب می نمودند ،
محمد ( ص ) آنچنان پاک و پاکیزه زیست که هیچکس - حتی دشمنان - نتوانستند
کوچکترین خرده ای بر او بگیرند . کیست که سیره و رفتار او را از کودکی تا
جوانی و از جوانی تا پیری بخواند و در برابر عظمت و پاکی روحی و جسمی او
سر تعظیم فرود نیاورد ؟ !


در گذشته بین برخی از قبیله ها پیمانی به نام " حلف الفضول " بود
که پایه آن بر دفاع از حقوق افتادگان و بیچارگان بود و پایه گذاران آن
کسانی بودند که اسمشان " فضل " یا از ریشه " فضل " بود . پیمانی  که بعدا
عده ای از قریش بستند هدفی جز این نداشت . یکی از ویژگیهای این پیمان ،
دفاع از مکه و مردم مکه بود در برابر دشمنان خارجی . اما اگر کسی غیر از
مردم مکه و هم پیمانهای  آنها در آن شهر زندگی می کرد و ظلمی بر او وارد
می شد ، کسی به دادش نمی رسید . اتفاقا روزی مردی از قبیله بنی  اسد به
مکه آمد تا اجناس خود را بفروشد . مردی از طایفه بن سهم کالای او را خرید
ولی قیمتش را به او نپرداخت . آن مرد مظلوم از قریش کمک خواست ، کسی به
دادش نرسید . ناچار بر کوه ابو قبیس که در کنار خانه کعبه است ، بالا رفت
و اشعاری درباره سرگذشت خود خواند و قریش را به یاری  طلبید . دادخواهی او
عده ای  از جوانان قریش را تحت تأثیر قرار داد . ناچار در خانه عبد الله
پسر جدعان جمع شدند تا فکری به حال آن مرد کنند . در همان خانه که حضرت
محمد ( ص ) هم بود پیمان بستند که نگذارند به هیچکس ستمی شود ، قیمت
کالای آن مرد را گرفتند و به او برگرداندند. بعدها پیامبر اکرم ( ص ) از
این پیمان ، به نیکی یاد می کرد . از جمله فرمود : " در خانه عبد الله
جدعان شاهد پیمانی  شدم که اگر حالا هم - پس از بعثت به پیامبری - مرا به
آن پیمان دعوت کنند قبول می کنم . یعنی حالا نیز به عهد و پیمان خود
وفادارم " . محمد ( ص ) در سن بیست سالگی به این پیمان پیوست ، اما پیش از
آن - همچنان که بعد از آن نیز - به اشخاص فقیر و بینوا و کودکان یتیم و
زنانی  که شوهرانشان را در جنگها از دست داده بودند ، محبت بسیار می کرد و
هر چه می توانست از کمک نسبت به محرومان خودداری نمی نمود . پیوستن وی نیز
به این پیمان چیزی جز علاقه به دستگیری بینوایان و رفع ستم از مظلومان
نبود .

ازدواج محمد
وقتی امانت و درستی محمد ( ص ) زبانزد همگان شد ، زن
ثروتمندی از مردم مکه بنام خدیجه دختر خویلد که پیش از آن دوبار ازدواج
کرده بود و ثروتی زیاد و عفت و تقوایی  بی نظیر داشت ، خواست که محمد ( ص
) را برای تجارت به شام بفرستد و از سود بازرگانی خود سهمی به محمد ( ص )
بدهد . محمد ( ص ) این پیشنهاد را پذیرفت . خدیجه " میسره " غلام خود را
همراه محمد ( ص ) فرستاد . وقتی " میسره " و " محمد " از سفر پر سود شام
برگشتند ، میسره گزارش سفر را جزء به جزء به خدیجه داد و از امانت و
درستی محمد ( ص ) حکایتها گفت ، از جمله برای خدیجه تعریف کرد : وقتی به "
بصری " رسیدیم ، امین برای استراحت زیر سایه درختی نشست . در این موقع ،
چشم راهبی که در عبادتگاه خود بود به " امین " افتاد . پیش من آمد و نام
او را از من پرسید و سپس چنین گفت : " این مرد که زیر درخت نشسته ، همان
پیامبری است که در ( تورات ) و ( انجیل ) درباره او مژده داده اند و من
آنها را خوانده ام " . خدیجه شیفته امانت و صداقت محمد ( ص ) شد .
چندی بعد خواستار ازدواج با محمد گردید . محمد ( ص ) نیز این پیشنهاد را
قبول کرد . در این موقع خدیجه چهل ساله بود و محمد ( ص ) بیست و پنج سال
داشت . خدیجه تمام ثروت خود را در اختیار محمد ( ص ) گذاشت و غلامانش
رانیز بدو بخشید . محمد ( ص ) بیدرنگ غلامانش را آزاد کرد و این اولین گام
پیامبر در مبارزه با بردگی بود . محمد ( ص ) می خواست در عمل نشان دهد که
می توان ساده و دور از هوسهای زود گذر و بدون غلام و کنیز زندگی کرد .
خانه خدیجه پیش از ازدواج پناهگاه بینوایان و تهیدستان بود . در موقع
ازدواج هم کوچکترین تغییری  - از این لحاظ - در خانه خدیجه بوجود نیامد و
همچنان به بینوایان بذل و بخشش می کردند . حلیمه دایه حضرت محمد ( ص ) در
سالهای قحطی و بی بارانی به سراغ فرزند رضاعی اش محمد ( ص ) می آمد . محمد
( ص ) عبای خود را زیر پای او پهن می کرد و به سخنان او گوش می داد و موقع
رفتن آنچه می توانست به مادر رضاعی ( دایه ) خود کمک می کرد . محمد امین
بجای  اینکه پس از در اختیار گرفتن ثروت خدیجه به وسوسه های  زودگذر دچار
شود ، جز در کار خیر و کمک به بینوایان قدمی بر نمی داشت و بیشتر اوقات
فراغت را به خارج مکه می رفت و مدتها در دامنه کوهها و میان غار می نشست و
در آثار صنع خدا و شگفتیهای جهان خلقت به تفکر می پرداخت و با خدای جهان
به راز و نیاز سرگرم می شد . سالها بدین منوال گذشت ، خدیجه همسر عزیز و
باوفایش نیز می دانست که هر وقت محمد ( ص ) در خانه نیست ، در " غار حرا "
بسر می برد . غار حرا در شمال مکه در بالای کوهی قرار دارد که هم اکنون
نیز مشتاقان بدان جا می روند و خاکش را توتیای چشم می کنند . این نقطه دور
از غوغای شهر و بت پرستی و آلودگیها ، جایی است که شاهد راز و
نیازهای محمد ( ص ) بوده است بخصوص در ماه رمضان که تمام ماه را محمد ( ص
) در آنجا بسر می برد . این تخته سنگهای سیاه و این غار ، شاهد نزول "
وحی " و تابندگی انوار الهی بر قلب پاک " عزیز قریش " بوده است . این همان
کوه " جبل النور " است که هنوز هم نور افشانی می کند .

اغاز بعثت
محمد امین ( ص ) قبل از شب 27 رجب در غار حرا به عبادت
خدا و راز و نیاز با آفریننده جهان می پرداخت و در عالم خواب رؤیاهایی می
دید راستین و برابر با عالم واقع . روح بزرگش برای پذیرش وحی - کم کم -
آماده می شد . درآن شب بزرگ جبرئیل فرشته وحی مأمور شد آیاتی از قرآن را
بر محمد ( ص ) بخواند و او را به مقام پیامبری مفتخر سازد . سن محمد ( ص )
در این هنگام چهل سال بود . در سکوت و تنهایی و توجه خاص به خالق یگانه
جهان جبرئیل از محمد ( ص ) خواست این آیات را بخواند : " اقرأ باسم ربک
الذی خلق . خلق الانسان من علق . اقرأ وربک الاکرم . الذی  علم بالقلم .
علم الانسان ما لم یعلم " . یعنی : بخوان به نام پروردگارت که آفرید . او
انسان را از خون بسته آفرید . بخوان به نام پروردگارت که گرامی تر و
بزرگتر است . خدایی که نوشتن با قلم را به بندگان آموخت . به انسان آموخت
آنچه را که نمی دانست . محمد ( ص ) - از آنجا که امی و درس ناخوانده بود -
گفت : من توانایی  خواندن ندارم . فرشته او را سخت فشرد و از او خواست که
" لوح " را بخواند . اما همان جواب را شنید - در دفعه سوم - محمد ( ص )
احساس کرد می تواند " لوحی " را که در دست جبرئیل است بخواند . این آیات
سرآغاز مأموریت بسیار توانفرسا و مشکلش بود . جبرئیل مأموریت خود را انجام
داد و محمد ( ص ) نیز از کوه حرا پایین آمد و به سوی خانه خدیجه رفت .
سرگذشت خود را برای همسر مهربانش باز گفت . خدیجه دانست که مأموریت بزرگ "
محمد " آغاز شده است . او را دلداری و دلگرمی داد و گفت : " بدون شک
خدای مهربان بر تو بد روا نمی دارد زیرا تو نسبت به خانواده و بستگانت
مهربان هستی و به بینوایان کمک می کنی و ستمدیدگان را یاری می نمایی " .
سپس محمد ( ص ) گفت : " مرابپوشان " خدیجه او را پوشاند . محمد ( ص )
اندکی به خواب رفت . خدیجه نزد " ورقة بن نوفل " عمو زاده اش که از
دانایان عرب بود رفت ، و سرگذشت محمد ( ص ) را به او گفت . ورقه در جواب
دختر عموی خود چنین گفت : آنچه برای محمد ( ص ) پیش آمده است آغاز
پیغمبری  است و " ناموس بزرگ " رسالت بر او فرود می آید . خدیجه با
دلگرمی به خانه برگشت .

نخستین مسلمانان
پیامبر ( ص ) دعوت به اسلام را از خانه اش آغاز کرد
. ابتدا همسرش خدیجه و پسر عمویش علی به او ایمان آوردند . سپس کسان دیگر
نیز به محمد ( ص ) و دین اسلام گرویدند . دعوتهای نخست بسیار مخفیانه بود
. محمد ( ص ) و چند نفر از یاران خود ، دور از چشم مردم ، در گوشه و کنار
نماز می خواندند . روزی سعد بن ابی وقاص با تنی چند از مسلمانان در دره
ای خارج از مکه نماز می خواند . عده ای از بت پرستان آنها را دیدند که در
برابر خالق بزرگ خود خضوع می کنند . آنان را مسخره کردند و قصد آزار آنها
را داشتند . اما مسلمانان در صدد دفاع بر آمدند . 

دعوت از خویشان و نزدیکان
پس از سه سال که مسلمانان در کنار پیامبر
بزرگوار خود به عبادت و دعوت می پرداختند و کار خود را از دیگران پنهان می
داشتند ، فرمان الهی فرود آمد : " فاصدع بما تؤمر... آنچه را که بدان
مأموری آشکار کن و از مشرکان روی بگردان " . بدین جهت ، پیامبر ( ص )
مأمور شد که دعوت خویش را آشکار نماید ، برای  این مقصود قرار شد از
خویشان و نزدیکان خود آغاز نماید و این نیز دستور الهی  بود : " وأنذر
عشیرتک الاقربین . نزدیکانت را بیم ده " . وقتی این دستور آمد ، پیامبر (
ص ) به علی که سنش از 15سال تجاوز نمی کرد دستور داد تا غذایی فراهم کند و
خاندان عبد المطلب را دعوت نماید تا دعوت خود را رسول مکرم ( ص ) به آنها
ابلاغ فرماید . در این مجلس حمزه و ابو طالب و ابو لهب و افرادی نزدیک یا
کمی بیشتر از 40نفر حاضر شدند . اما ابو لهب که دلش از کینه و حسد پر بود
با سخنان یاوه و مسخره آمیز خود ، جلسه را بر هم زد . پیامبر ( ص ) مصلحت
دید که این دعوت فردا تکرار شود . وقتی حاضران غذا خوردند و سیر شدند ،
پیامبر اکرم ( ص ) سخنان خود را با نام خدا و ستایش او و اقرار به یگانگی
اش چنین آغاز کرد: " ... براستی هیچ راهنمای جمعیتی به کسان خود دروغ نمی
گوید . به خدایی که جز او خدایی نیست ، من فرستاده او به سوی شما و همه
جهانیان هستم . ای خویشان من ، شما چنانکه به خواب می روید می میرید و
چنانکه بیدار می گردید در قیامت زنده می شوید ، شما نتیجه کردار و اعمال
خود را می بینید . برای نیکوکاران بهشت ابدی خدا و برای بدکاران دوزخ
ابدی خدا آماده است . هیچکس بهتر از آنچه من برای شما آورده ام ، برای شما
نیاورده . من خیر دنیا و آخرت را برای شما آورده ام . من از جانب خدا
مأمورم شما را به جانب او بخوانم . هر یک از شما پشتیبان من باشد برادر و
وصی و جانشین من نیز خواهد بود " . وقتی سخنان پیامبر ( ص ) پایان گرفت ،
سکوت کامل بر جلسه حکمفرما شد . همه درفکر فرو رفته بودند . عاقبت حضرت
علی ( ع ) که نوجوانی  15ساله بود برخاست و گفت : ای پیامبر خدا من آماده
پشتیبانی  از شما هستم . رسول خدا ( ص ) دستور داد بنشیند . باز هم کلمات
خود را تا سه بار تکرار کرد و هر بار علی  بلند می شد . سپس پیامبر ( ص )
رو به خویشان خود کرد و گفت : این جوان ( علی ) برادر و وصی و جانشین من
است میان شما . به سخنان او گوش دهید و از او پیروی کنید . وقتی جلسه تمام
شد ، ابو لهب و برخی  دیگر به ابو طالب پدر علی ( ع ) می گفتند : دیدی ،
محمد دستور داد که از پسرت پیروی  کنی ! دیدی او را بزرگ تو قرار داد !
این حقیقت از همان سرآغاز دعوت پیغمبر ( ص ) آشکار شد که این منصب الهی :
نبوت و امامت ( وصایت و ولایت ) از هم جدا نیستند و نیز روشن شد که قدرت
روحی و ایمان و معرفت علی ( ع ) به مقام نبوت به قدری زیاد بوده است که در
جلسه ای که همه پیران قوم حاضر بودند ، بدون تردید ، پشتیبانی خود را - با
همه مشکلات - از پیامبر مکرم ( ص ) اعلام می کند .

دعوت عمومی
سه سال از بعثت گذشته بود که پیامبر ( ص ) بعد از دعوت
خویشاوندان ، پیامبری خود را برای عموم مردم آشکار کرد . روزی بر کوه "
صفا " بالا رفت و با صدای بلند گفت : یا صباحاه ! ( این کلمه مانند زنگ
خطر و اعلام آمادگی است ) . عده ای از قبایل به سوی پیامبر ( ص ) شتافتند
. سپس پیامبر رو به مردم کرده گفت : " ای مردم اگر من به شما بگویم که پشت
این کوه دشمنان شما کمین کرده اند و قصد مال و جان شما را دارند ، حرف مرا
قبول می کنید ؟ همگی گفتند : ما تاکنون از تو دروغی نشنیده ایم . سپس
فرمود : ای مردم خود را از آتش دوزخ نجات دهید . من شما را از عذاب دردناک
الهی  می ترسانم . مانند دیده بانی که دشمن را از نقطه دوری می بیند و قوم
خود را از خطر آگاه می کند ، منهم شما را از خطر عذاب قیامت آگاه می سازم
" . مردم از مأموریت بزرگ پیامبر ( ص ) آگاه تر شدند. اما ابو لهب نیز در
این جا موضوع مهم رسالت را با سبکسری پاسخ گفت .

نخستین مسلمانان
به محض ابلاغ عمومی رسالت ، وضع بسیاری از مردم با
محمد ( ص ) تغییر کرد . همان کسانی  که به ظاهر او را دوست می داشتند ،
بنای اذیت و آزارش را گذاشتند. آنها که در قبول دعوت او پیشرو بودند ، از
کسانی بودند که او را بیشتر از هر کسی می شناختند و به راستی کردار و
گفتارش ایمان داشتند . غیر از خدیجه و علی و زید پسر حارثه - که غلام آزاد
شده حضرت محمد ( ص ) بود - ، جعفر فرزند ابو طالب و ابوذر غفاری و عمرو بن
عبسه و خالد بن سعید و ابوبکر و ... از پیشگامان در ایمان بودند ، و اینها
هم در آگاه کردن جوانان مکه و تبلیغ آنها به اسلام از کوشش دریغ نمی کردند
. نخستین مسلمانان : بلال - یاسر و زنش سمیه - خباب - أرقم - طلحه - زبیر
- عثمان - سعد و ... ، روی هم رفته در سه سال اول ، عده پیروان محمد ( ص )
به بیست نفر رسیدند 

آزار مخلفان
کم کم صفها از هم جدا شد . کسانی که مسلمان شده بودند
سعی می کردند بت پرستان را به خدای یگانه دعوت کنند . بت پرستان نیز که
منافع و ریاست خود را بر عده ای نادانتر از خود در خطر می دیدند می
کوشیدند مسلمانان را آزار دهند و آنها را از کیش تازه برگردانند .
مسلمانان و بیش از همه ، شخص پیامبر عالیقدر از بت پرستان آزار می دیدند .
یکبار هنگامی که پیامبر ( ص ) در کعبه مشغول نماز خواندن بود و سرش را
پایین انداخته بود ، ابو جهل - از دشمنان سرسخت اسلام - شکمبه شتری که
قربانی  کرده بودند روی گردن مبارک پیغمبر ( ص ) ریخت . چون پیامبر ، صبح
زود ، برای  نماز از منزل خارج می شد ، مردم شاخه های خار را در راهش می
انداختند تا خارها در تاریکی در پاهای مقدسش فرو رود . گاهی مشرکان خاک و
سنگ به طرف پیامبر پرتاب می کردند . یک روز عده ای از اعیان قریش بر او
حمله کردند و در این میان مردی به نام " عقبه بن ابی معیط " پارچه ای را
به دور گردن پیغمبر ( ص ) انداخت و به سختی آن را کشید به طوری که
زندگی پیامبر ( ص ) در خطر افتاده بود . بارها این آزارها تکرار شد . هر
چه اسلام بیشتر در بین مردم گسترش می یافت بت پرستان نیز بر آزارها و
توطئه چینی های خود می افزودند . فرزندان مسلمان مورد آزار پدران ، و
برادران مسلمان از برادران مشرک خود آزار می دیدند . جوانان حقیقت طلب که
به اعتقادات خرافی و باطل پدران خود پشت پا زده بودند و به اسلام گرویده
بودند به زندانها درافتادند و حتی پدران و مادران به آنها غذا نمی دادند .
اما آن مسلمانان با ایمان با چشمان گود افتاده و اشک آلود و لبهای خشکیده
از گرسنگی و تشنگی ، خدا را همچنان پرستش می کردند . مشرکان زره آهنین در
بر غلامان می کردند و آنها را در میان آفتاب داغ و روی  ریگهای تفتیده می
انداختند تا اینکه پوست بدنشان بسوزد . برخی را با آهن داغ شده می
سوزاندند و به پای بعضی طناب می بستند و آنها را روی  ریگهای سوزان می
کشیدند . بلال غلامی بود حبشی ، اربابش او را وسط روز ، در آفتاب بسیار
گرم ، روی  زمین می انداخت و سنگهای  بزرگی را روی سینه اش می گذاشت
ولی بلال همه این آزارها راتحمل می کرد و پی در پی ( احد احد ) می گفت و
خدای  یگانه را یاد می کرد . یاسر پدر عمار را با طناب به دو شتر
قوی بستند و آن دو شتر را در جهت مخالف یکدیگر راندند تا یاسر دو تکه شد .
سمیه مادر عمار را هم به وضع بسیار دردناکی شهید کردند . اما مسلمانان پاک
اعتقاد - با این همه شکنجه ها - عاشقانه ، تا پای مرگ پیش رفتند و از
ایمان به خدای یگانه دست نکشیدند

روش بت پرستان با محمد (ص)
وقتی مشرکان از راه آزارها نتوانستند به
مقصود خود برسند از راه تهدید و تطمیع در آمدند ، زیرا روز به روز محمد (
ص ) در دل تمام قبایل و مردم آن دیار برای خود جایی باز می نمود و پیروان
بیشتری می یافت . مشرکان در آغاز تصمیم گرفتند دسته جمعی با " ابو طالب "
عم و یگانه حامی  پیغمبر ( ص ) ملاقات کنند . پس از دیدار به ابوطالب چنین
گفتند : " ابو طالب ، تو از نظر شرافت و سن بر ما برتری داری . برادر زاده
تو محمد به خدایان ما ناسزا می گوید و آیین ما و پدران ما را به بدی یاد
می کند و عقیده ما را پست و بی ارزش می شمارد . به او بگو دست از
کارهای خود بردارد و نسبت به بتهای ما سخنی که توهین آمیز باشد نگوید . یا
او را اختیار ما بگذار و حمایت خود را از او بردار " . مشرکان قریش
وقتی احساس کردند که اسلام کم کم در بین مردم و قبایل نفوذ می کند و آیات
قرآن بر دلهای مردم می نشیند و آنها را تحت تأثیر قرار می دهد بیش از پیش
احساس خطر کردند و برای جلوگیری از این خطر بار دیگر و بار دیگر با ابو
طالب بزرگ قریش و سرور بنی هاشم ملاقات کردند و هر بار ابو طالب با نرمی و
مدارا با آنها سخن گفت و قول داد که به برادر زاده اش پیغام آنها را خواهد
رساند . اما پیامبر عظیم الشأن اسلام در پاسخ به عمش چنین فرمود : " عمو
جان ، به خدا قسم هر گاه آفتاب را در دست راست من و ماه را در دست چپ من
قرار دهند که دست از دین خدا و تبلیغ آن بردارم حاضر نمی شوم . من در این
راه یا باید به هدف خود که گسترش اسلام است برسم یا جانم را در این راه
فدا کنم " . ابو طالب به برادرزاده اش گفت : " به خدا قسم دست از حمایت تو
بر نمی دارم . مأموریت خود را به پایان برسان " . سرانجام فرعونیان مکه به
خیال باطل خود ، از در تطمیع در آمدند ، و پیغام دادند که ما حاضریم هر چه
محمد ( ص ) بخواهد از ثروت و سلطنت و زنهای زیباروی  در اختیارش قرار دهیم
، بشرط اینکه از دین تازه و بد گفتن به بتهای ما دست بردارد. اما پیامبر (
ص ) به سخنان آنها که از افکاری  شایسته خودشان سرچشمه می گرفت
اعتنایی نکرد و از آنها خواست که به " الله " ایمان بیاورند تا بر عرب و
عجم سروری کنند. آنها با اندیشه های محدود خود نمی توانستند قبول کنند که
به جای  360بت ، فقط یک خدا را بپرستند . از این به بعد - همانطور که
گفتیم - ابو جهل و دیگران بنای آزار و اذیت پیامبر مکرم ( ص ) و دیگر
مسلمانان را گذاشته و آنچه در توان داشتند در راه آزار و مسخره کردن
پیامبر و مؤمنان به اسلام ، بکار بردند .

استقامت پیامبر
با این همه آزاری که پیامبر (ص ) از مردم می دید
مانند کوه در برابر آنه ایستاده بود و همه جا و همه وقت و در هر مکانی که
چند تن را دور یکدیگر نشسته می دید، درباره خدا و احکام اسلام و قرآن سخن
می گفت و با آیات الهی دلها را نرم و به سوی اسلام متمایل می ساخت . می
گفت "الله " خداوند یگانه و مالک این جهان و آن جهان است . تنها باید او
را عبادت کرد و از او پروا داشت . همه قدرتها از خداست . ما و شما و همه ،
دوباره زنده می شویم و در برابر کارهای نیک خود پاداش خواهیم داشت و در
برابر کارهای زشت خود کیفر خواهیم دید. ای مردم از گناه ، دروغ ، تهمت و
دشنام بپرهیزید. قریش آن چنان تحت تأثیر آیات قرآنی قرار گرفته بودند که
ناچار، برای  قضاوت از "ولید" که داور آنها در مشکلات زندگی  و یاور آنها
در دشواریها بود، کمک خواستند. ولید پس از استماع آیات قرآنی به آنها چنین
گفت : "من از محمد امروز سخنی شنیدم که از جنس کلام انس و جن نیست .
شیرینی خاصی  دارد و زیبایی مخصوصی ، شاخسار آن پر میوه و ریشه های  آن پر
برکت است . سخنی است برجسته و هیچ سخنی از آن برجسته تر نیست ". مشرکان
وقتی به حلاوت و جذابیت کلام خدا پی بردند و در برابر آن عاجز شدند، چاره
کار خود را در این دیدند که به آن کلام آسمانی تهمت "سحر و جادو" بزنند، و
برای اینکه به پیامبری محمد (ص ) ایمان نیاورند بنای  بهانه گیری گذاشتند.
مثلا از پیامبر می خواستند تا خدا و فرشتگان را حاضر کند! از وی می
خواستند کاخی از طلا داشته باشد یا بوستانی پر آب و درخت ! و نظایر این
حرفها. محمد (ص ) در پاسخ آنها چنین فرمود: من رسولی بیش نیستم و بدون اذن
خدا نمی توانم معجزه ای بیاورم



کلمات کلیدی :

حضرت علی«ع»

مقدمه
تمام انسانها در زندگی خویش از فراز و نشیب برخوردارند و با مشکلات مختلفی مواجهند .
ادامه مطلب...

کلمات کلیدی :

حضرت زهرا «س»

مقدمه
بدون تردید در میان زنان و بانوان اسلامی  ، فاطمه زهرا ( ع ) محبوبترین چهره دینی ، علمی ، ادبی ، تقوایی و اخلاقی در میان مسلمانان و دیگر مردم جهان به شمار می رود .
ادامه مطلب...

کلمات کلیدی :

امام حسن «ع»

تولد و کودکی
امام حسن (ع ) فرزند امیر مؤمنان علی بن ابیطالب و مادرش مهتر زنان فاطمه زهرا دختر پیامبر خدا (ص ) است . امام حسن (ع ) در شب نیمه ماه رمضان سال سوم هجرت در مدینه تولد یافت .
ادامه مطلب...

کلمات کلیدی :

امام حسین«ع»

زندگانی امام حسین (ع )
دومین فرزند برومند حضرت علی و(1) در روز سوم ماه شعبان سال چهارم هجرت فاطمه ، که درود خدا بر ایشان باد، در خانه وحی و ولایت چشم به جهان گشود.
ادامه مطلب...

کلمات کلیدی :
   1   2      >