سفارش تبلیغ
صبا
منوی اصلی
لینک دوستان
ویرایش

پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :3
  • بازدید دیروز :7
  • کل بازدید :82201
  • تعداد کل یاد داشت ها : 154
  • آخرین بازدید : 97/2/1    ساعت : 12:27 ص

بخشی از وصیت نامه شهید سیروس مهدی پور

 

    نمیدانم دنباله وصیت نامه را چگونه ادامه بدهم.

   هر لحظه که اراده میکنم و قلم را بدست می گیرم تا مشغول نوشتن شوم صحنه ای که خبر مرگ  من

 به شما داده می شود و احساسی که از مرگم به شما دست می دهد در نظرم مجسم می شود.

حتی احساسی را که هم اکنون از خواندن وصیت نامه من دارید را درک می کنم می دانم باور کنید 

می دانم خیلی خیلی سخت است .به شما حق میدهم اینچنین ناراحت و غمگین باشید.اما به هر حال

 از شما عزیزان می خواهم که صبر داشته باشید.

 

   به هر حال بدانید که از میان انواع جان دادن و مرگ عاشق مرگ در راه خدا و شهادت می باشم و امیدوارم

که خداوند متعال مرگی اینگونه نصیب این بنده حقیر بگرداند. گر چه او خیر و صلاح بنده خود را بهتر میداند.

  به هر صورت راضیم به رضای او .هر گونه که خواست و هر زمان که اراده فرماید

این جان ناقابل را می ستاند.

سیروس مهدی پور پنج شنبه 30 تیر ماه 1363 ه.ش مطابق با 21 شوال 1404 ه.ق

 

  

 

 








      

کاش عشقت

                  قسمت من می شد

 

                                                

                                  کاش عشقت قسمت من می شد                 








      

شهدا شرمنده ایم
من خود را کمتر از آن می بینم که بخواهم درباره شهدا چیزی بنویسم
ولی وقتی انسان با این ستاره های خدایی آشنا می شود نمی تواند خوبی های آن ها را ببیند و چیزی ننویسد






      

پیامبر گرامی اسلام صل الله علیه و آله می فرمایند:

بی اُنذِرتُم وَ بِعَلیِّ بنِ أبی طالِبِ اهْتَدَیتُم... وَ بِالْحَسَنِ اُعْطیتُمُ الإْحسانُ وَ بِالْحُسَینِ تَسعَدونَ وَ بِهِ تَشقونَ ألا وَ إنَّ الْحُسَینَ بابٌ مِن أبوابِ الْجَنَّةِ مَن عاداهُ حَرَّمَ اللّه‏ُ عَلَیهِ ریحَ الْجَنَّةِ؛

به وسیله من هشدار داده شدید و به وسیله علی علیه ‏السلام هدایت می‏یابید و به وسیله حسن احسان می‏شوید و به وسیله حسین خوشبخت می‏گردید و بدون او بدبخت. بدانید که حسین دری از درهای بهشت است، هر کس با او دشمنی کند، خداوند بوی بهشت را بر او حرام می‏کند.








      

بوی عطر یاس می داد

نویسنده:سید مسعود شجایی طباطبایی
حوالی ظهر بود، گرما بیداد می کرد، دشمن که از ارتفاعات قلاویزان تارانده شده بود با تمام قوا سعی در باز پس گیری ارتفاعات داشت. نور آفتاب به سود آنها بود. رزمنده ها که تمام شب مشغول عملیات بودند که دراین ساعات کمی خسته به نظر می آمدند. تدارکات نرسیده بود وبچه ها تشنه بودند.
درجایی که فرمانده مقرر کرده بود، خسته و تشنه کیسه های شن را پرمی کردند تا از گزند ترکش های توپ و خمپاره درامان باشند. سنگرها بدون سقف بود. چون نه فرصتی برای این کار بود و نه خبری از تدارکات. دوربینم را برداشتم و به قصد روحیه دادن به بچه ها و گرفت عکس درمسیر خاکریز حرکت کردم. صدای سوت توپ و خمپاره باعث می شد دائم خیز بروم. بچه های رزمنده به خوبی با این صداها آشنا بودند. گوش ها عادت می کنند و می توانی که بفهمی این صدای توپ از طرف خودی هاست یا دشمن تا بیجا خیز نروی.
نمی دانم برای چند دقیقه چه شد که عراقی ها جهنمی به پا کردند و چنان آتشی روی ما ریختند که مدتی درازکش روی زمین ماندم و با اصابت هرخمپاره و توپی بالا و پایین می شدم. کمی آرامش که ایجاد شد، بلند شدم تا اطرافم را ببینم. درابتدا دود حاصل از این همه انفجار و خاک باعث شد درست متوجه اوضاع نشوم، گوش هایم تقریباً چیزی نمی شنید. به نظرم آمد که زمان از حرکت باز ایستاده. ازموج انفجارها کمی گیج بودم.
دیدم بچه های زیادی به روی زمین افتاده اند.درهمین زمان نگاهم به صورت نوجوانی افتاد که صورتش از برخورد خمپاره به کنارش سیاه شده بودو ترکش های آن تمامی صورتش را گرفته بود. بی اختیار دوربینم را بالا آوردم و عکسی از او گرفتم. درحال حرکت بود و بریا این که به زمین نیفتد از لبه سنگرهای شنی کمک می گرفت. جلو رفتم. صدای زمزمه اش را می شنیدم که به آرامی می گفت: « آقا اومدم. حسین جان اومدم.»
وقتی به او رسیدم، دیگر رمقی برایش باقی نمانده بود و به زمین افتاد. او را به آرامی بغل کردم. همچنان نجوا می کرد. با تمام وجود امدادگر را صدا زدم. صورتش را بوسیدم وبه او گفتم « عزیزم، فدات بشم، چیزی نیست.» و ناامیدانه برگشتم و باز امدادگر را به یاری خواستم.
حالا با اشک هایم با خون های زلال اودرهم آمیخته شده بود. دیگر نجوا نمی کرد و به آسمان چشم دوخته بود. امدادگرآمد، اما... لحظه ای بعد گفت: «کاری از دستم برنمی یاد، شهید شده. برادر زحمت می کشی ببریش معراج شهدا...!» معراج شهدا جایی بود که وقتی بچه ها شهید می شدند، آنها را کنارهم می گذاشتند تا بچه های گردان تعاون آنها را به عقب منتقل کنند.
در حالی که تمام بدنم می لرزید، او را بغل کردم. انگار فرشتگان زیرپیکرپاکش را گرفته بودند. آنقدر سبک بود که به راحتی در بغلم جای گرفت. از زمین بلندش کردم. امدادگر با دست، محل معراج شهدا را نشانم داد. قبل از این که او را در کنار سایر شهدا بگذارم، صورتش را بارها و بارها بوییدم و بوسیدم؛ به خدا بوی عطر گل یاس می داد.








      
   1   2      >



پیامهای عمومی ارسال شده

+ نظرتان راجع به احمدی نژاد رو بیان کنید؟؟؟؟؟

+ سلام بر رفقا نصف شبتون بخیر آقا احتمالا استخدامی تامین اجتماعی لغوه پنج هزار از دوستاشون بیکارن. همونارو میبرن براهمین ثبت نام نداره

+ سلام دوستان مادربزرگ خانمم فوت کرده براش یه فاتحه بخونین ممنون

+ خدایا‎ GOSHNE ‎نشم... WWW.5040.IR/FORU

+ خرید خرید خرید خرید خرید بهترین ها بهترین ها بهترین ها WWW.5040.IR/FORU

+ هرچی بخایی اینجا پیدا می کنی......

+ سلام به دوستان گلم

+ یک بار از ته دلت بگو اللهم عجل لولیک الفرج